عاشورا

شب دهم محرم الحرام سال ۶۱ هجری قمری شب وداع بود و کربلائیان، پس از دو روزی که آب فرات به روی امام حسین علیه السلام و یارانش بسته بود، ​ عطشناک بودند.

به گزارش ایران پژواک، عمر بن سعد، با دریافت نامه شدید الحن عبیدالله احساس خطر کرد و با آمدن شمر بن ذی الجوشن به کربلا، وی را رقیبی برای فرماندهی خویش می دید، با دست پاچگی تمام و بدون اطلاع قبلی، در عصر روز تاسوعا (نهم محرم) فرمان حمله عمومی به سوی خیمه گاه امام حسین(ع) را صادر کرد.

عمر بن سعد با گفتن: «یا خیل الله ارکبی و بالجنة ابشری»، سپاهیان خود را وادار به هجوم سراسری کرد و تلاش نمود تا کردار و رفتار خود را بایسته جلوه دهد و روحیات متزلزل سپاهیان خویش را تقویت کند، تا مبادا در نبرد با فرزندزاده رسول خدا (ص) دچار حیرت و سستی گردند. امام حسین (ع) که در آن هنگام، در پیش گاه خیمه اش به شمشیر تکیه داده و به استراحت مختصر پرداخته بود، با صدای خواهرش زینب کبری (س) بیدار گردید و خیل عظیم سپاهیان دشمن را در روبروی خود مشاهده نمود که در حال پیش روی به سوی خیمه گاه وی بودند.

یک شب امان دهید

آن حضرت، بی درنگ برادرش حضرت عباس (ع) را به همراه بیست تن از یاران فداکارش چون زهیر بن قین و حبیب بن مظاهر به سوی سپاه دشمن فرستاد، تا از فرمانده آنان، علت تهاجم عمومی را جویا شوند. حضرت عباس (ع) و هیأت همراه، به سران سپاه عمر بن سعد نزدیک شده و پیام امام حسین (ع) را ابلاغ کردند و آنان در پاسخ گفتند: از امیر عبیدالله بن زیاد فرمان آمده است که حسین بن علی (ع) یا در طاعت او در آید و با او بیعت کند و یا هم اینک آماده نبرد سرنوشت ساز باشد.

حضرت عباس (ع) پیامشان را به امام حسین (ع) رسانید و از آن حضرت، کسب تکلیف نمود. امام حسین (ع) به وی فرمود: از آنان بخواه که امشب را صبر کرده و کار نبرد را به فردا واگذارند. زیرا دوست دارم شب آخر عمرم مقدار بیشتری به عبادت و نماز بپردازم و خدا می داند که من به راز و نیاز با وی و نیایش در درگاهش چه قدر علاقمندم. حضرت عباس (ع) بار دیگر به سوی سپاه دشمن رفت و درخواست امام حسین (ع) را به آنان ابلاغ کرد. عمر بن سعد که مظنون به مسامحه کاری بود و شمر را رقیب خود می دید، از درخواست امام حسین (ع) سر باز زد و گفت: برای حسین، دیگر مهلتی نیست!

در این میان برخی از فرماندهان سپاه، زبان به اعتراض گشوده و گفتند: ای فرمانده! اگر کافران و مشرکان از ما مهلت می خواستند، ما دریغ نمی کردیم ولی از مهلت دادن به فرزندزاده رسول خدا (ص) امتناع می کنیم؟ عمر بن سعد در برابر اعتراض های متعدد یاران خویش مواجه گردید و به ناچار درخواست امام حسین (ع) را پذیرفت و به وی پیام داد که یک شب را به شما مهلت دادم، ولی بامدادان فردا اگر بر فرمان امیر، سر اطاعت فرود نیاورید، فیصله کار را به شمشیر می سپارم. در این هنگام، آرامش نسبی حاکم گردید و هر دو سپاه به خیمه گاه خویش برگشته و منتظر فرا رسیدن روز بعد، یعنی روز عاشورا شدند.

سخنرانی شب عاشورا

هنگام غروب یا پس از نماز مغرب تاسوعا، امام حسین (ع) در میان افراد بنی ‌هاشم و یاران خویش قرار گرفت و چنین فرمود: پروردگار را به نیکوترین شیوه ستایش کرده، در گرفتاری ‌ها و آسایش‌ در برابر نعمت ‌های بی‌کرانش سپاسگزارم. خداوندا، تو را می‌ستایم که بر خاندان ما با دادن نبوت کرامت بخشیدی و قرآن را به ما آموختی و به دین و آیین ما را آشنا ساختی و بر ما گوش حق شنو و چشم حق بین و قلبی روشن عطا کردی و از گروه مشرکان و خدانشناسان قرار ندادی. من اصحاب و یارانی وفادارتر و نیک‌تر از اصحاب خویش و خاندانی بهتر و خویشاوندانی دوست‌ تر از خاندان خود نمی‌شناسم. پروردگار به همه شما پاداش نیک دهد! بدانید که من بر آن‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏چه فردا میان ما و این گروه پیش می‌آید، آگاهم. من با رضایت به شما اجازه می‌دهم که همگی بروید، من عهد و پیمانم را از شما برگرفتم. اینک تاریکی شب، همه جا را پوشانده است، از آن برای رفتن استفاده کنید.

در برخی از روایت‌ ها افزوده شده است که امام فرمود: جدّم رسول خدا( ص) به من خبر داده که به عراق فرا خوانده می‌شوم و در محلی به نام «عمورا» و یا «کربلا» فرود می‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ آیم و در همان‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ جا به شهادت می‌رسم و اینک آن هنگام، فرداست. دشمن، جنگ خود را با ما آغاز خواهد کرد، اکنون شما آزادید. من بیعت خود را از شما برداشتم و به همه شما اجازه می‌دهم که از این تاریکی شب استفاده کنید و هر یک از شما دست یکی از افراد خانواده مرا بگیرد و به سوی آبادی و شهر خویش روانه شود و جان خود را از مرگ نجات دهد، زیرا این مردم فقط در جست‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏وجوی من هستند و اگر مرا بکشند، با کس دیگری کار ندارند، پروردگار به همه شما جزای خیر و پاداش نیک عنایت فرماید.

جایگاه یاران در بهشت

امام حسین (ع) در شب عاشورا و برای آخرین بار به آزمایش یاران خود پرداخت و با صراحت اعلام کرد که هنگام شهادت فرا رسیده است و من بیعت خود را از شما برداشتم، از تاریکی شب استفاده کنید و راه شهر و دیار خود را در پیش گیرید. این پیشنهاد در واقع آخرین آزمایش امام بود که واکنش ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏هایی را در پی داشت، زیرا یاران، یکایک وفاداری خود را نسبت به آن حضرت و پایداری خویش را تا آخرین قطره خون اعلام کردند. ابوحمز ثمالی به نقل از امام سجاد (ع) ادامه این گفت‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏وگوها را چنین یادآور می‌شود: یاران امام حسین (ع) گفتند: سپاس خدایی را که ما را به شرافت کشته شدن در رکاب شما مفتخر ساخت. سپس امام حسین (ع) یاران خود را فراخواند و گفت: سرهای خود را بلند کنید و بنگرید، آنان جایگاه خود در بهشت را دیدند. پس آن حضرت فرمود: ای فلانی، این منزل توست و ای فلانی این‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏جا منزل و جایگاه تو می‌باشد. پس از آن بود که مردان سر و سینه‌ های خود را در برابر نیزه و شمشیر قرار می‌دادند تا به جایگاهشان در بهشت برسند. راوی می‌گوید: از امام صادق (ع) پرسیدم: از یاران حسین (ع) و رفتن آنان به استقبال شهادت، مرا خبر دهید. امام فرمود: پرده ‌ها برای آنان کنار زده شد، به گونه ‌ای که جایگاه خود را در بهشت دیدند. پس از آن مردان به استقبال شهادت می‌رفتند تا به جایگاهشان در بهشت برسند.

یاران امام حسین (ع) از این‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏که به دیدار محبوب و معشوق خویش می ‌روند و به سعادت می‌رسند، بسیار خرسند بودند. از این رو، برخی از آنان با دیگران شوخی می‌کردند. بریر بن خضیر با یکی دیگر از یاران امام به نام عبدالرحمن یا زهیر بن قین شوخی می‌کرد. عبدالرحمن گفت: بریر، ما را رها کن، به خدا سوگند که این ساعت، هنگام کارهای باطل نیست! بریر به او گفت: به خدا سوگند، افراد قبیله‌ام می‌دانند که من نه در جوانی و نه در پیری، کارهای بیهوده و باطل را دوست نداشتم، اما به خدا قسم، اینک از آن‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏چه می‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏خواهم ببینم، بسیار خرسندم.

آیه ای که امام زمزمه می کرد

ضحاک بن عبدالله مشرقی گوید: چون شب عاشورا فرا رسید، سواران دشمن به عنوان مأموریت و نگهبانی پشت خیمه‌های ما می‌آمدند و اوضاع را زیر نظر داشتند. پس امام حسین (ع) این آیه را می‌خواند: ولا یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُواْ أَنَّمَا نُمْلِی لَهُمْ خَیْرٌ لِّأَنفُسِهِمْ إِنَّمَا نُمْلِی لَهُمْ لِیَزْدَادُواْ إِثْمًا وَلَهْمُ عَذَابٌ مُّهِین، مَّا کَانَ اللّهُ لِیَذَرَ الْمُؤْمِنِینَ عَلَی مَآ أَنتُمْ عَلَیْهِ حَتَّیَ یَمِیزَ الْخَبِیثَ مِنَ الطَّیِّبِ؛ کسانی که کافر شده‌اند، گمان نبرند مهلتی که به آنان می‌دهیم، به سودشان است، بلکه ما بدانان مهلت می‌دهیم تا گناهشان بیشتر شود و برای آنان عذابی خفّت بار است. خداوند، مؤمنان را با این حالی که شما بر آن هستید، واگذار نخواهد کرد، تا پلید را از پاک جدا سازد.

بررسی تپه ها و حفر خندق

امام حسین (ع) در دل شب از اردوگاه بیرون آمد و به بازدید از تپه ‌ها و بلندی‌ ها و گردنه‌ های اطراف خیمه‌گاه پرداخت. نافع بن هلال از یاران امام، خود را به امام رسانید، امام از او پرسید: چرا بیرون آمدی؟ نافع پاسخ داد، از رفتن شما به سوی اردوگاه دشمن بیمناک شدم. امام فرمود: من برای بازدید تپه‌ ها و بلندی ‌های اطراف خیمه ‌ها بیرون آمدم تا مبادا در روزی که شما با آنان می‌جنگید، کمینگاهی برای دشمنان باشد و از آن‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏جا برای حمله خود و یا دفع حمله شما استفاده کند. سپس امام در حالی که دست نافع در دستشان بود، فرمودند: به خدا سوگند! این شب، همان شب موعود است که هیچ تخلفی در آن راه ندارد. پس از این، امام کوه‌ هایی را که در نور مهتاب نمایان بود، به نافع نشان داده، فرمودند: آیا نمی‌خواهی در دل شب از میان این دو کوه بروی و جان خود را نجات دهی؟ نافع خود را روی پاهای امام افکند و در حالی که بر آن‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ها بوسه می‌زد، می‌گفت: مادرم به عزایم بنشیند، من این شمشیر را به هزار درهم و اسبم را نیز به هزار درهم خریده ‌ام، سوگند به خداوندی که با دادن محبت تو بر من منت نهاده است، میان من و تو جدایی نخواهد افتاد، مگر آن هنگامی که این شمشیر کُند شود و این اسب از حرکت باز ایستد.

پس از آن و بازگشت به خیمه ها، امام حسین (ع) به یارانش فرمود: گودالی پیرامون خیمه‌ ها بکنند و آن را پر از هیزم کنند. پس از آن، فرزندش علی اکبر را با سی سوار و بیست پیاده برای آوردن آب فرستاد. پس از آن‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏که آب به خیمه‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏ها رسید، امام به یارانش فرمود: برخیزید و از آب بنوشید که آخرین توشه شماست، وضو بسازید و غسل کنید و جامه‌های خود را بشویید، تا کفن‌های شما باشد. آنان برخاستند و خندق را آماده ساختند. سپس خار و خاشاک گردآوردند و درون خندق ریختند و آتش زدند.

شعر امام در شب عاشورا

امام سجاد(ع) فرموده است: در شب عاشورا، من نشسته بودم و عمه ‌ام زینب (س) از من پرستاری می‌کرد. در آن هنگام، پدرم نیز در چادر خویش به سر می برد و جوین، غلام ابوذر مشغول تیز کردن و اصلاح شمشیر پدرم بود و پدرم این اشعار را می‌خواند:

یا دَهر اُفٍ لَکَ مِن خَلیلٍ
کَم لَکَ بالاِشراقِ وَ الأَصیلِ
مِن صاحِبٍ اَو طالِبٍ قَتیلٍ
وَ الدَّهرُ لایَقنَعُ بالبَدیل
وَ اِنَّما الاَمرُ اِلی الجَلیلِ
 وَ کُلُّ حَیٍّ سالکُ سبیلٍ

ای دنیا، اُفّ بر تو که هر صبحگاه و شامگاه دوستان و طالبان خود را به کشتن می‌دهی و حاضر نیستی به جای آنان، دیگری را قربانی کنی، بدان که همه چیز در یَد قدرت اوست و سرانجام هر موجودی این راه را خواهد پیمود.

پدرم آن را چندین مرتبه خواند، تا آن‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏که دانستم مقصود او، اعلام خبر شهادتش می ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏باشد. چشمانم پر از اشک گردید، ولی از گریستن خودداری کردم، اما عمه ‌ام زینب (س) که در کنار بستر من نشسته بود، با شنیدن این اشعار و متفرق شدن یاران امام، خود را به خیمه آن حضرت رسانید و گفت: وای بر من، ای کاش مرده بودم و چنین روزی را نمی‌دیدم، ای یادگار گذشتگانم، و ای پناهگاه بازماندگانم، گویا همه عزیزانم را امروز از دست داده‌ام، این مصیبت، خاطره ناگوار از دست دادن پدرم علی (ع)، مادرم زهرا (س) و برادرم حسن (ع) را برایم زنده کرد.

انتهای پیام

ارسال نظر

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
1 + 3 =

پربازدیدها

آخرین اخبار