به گزارش ایرانپژواک، در هر گوشهاش افسانههای سههزار ساله همچون زمزمهای نامرئی در فضا جاریاند؛ افسانههایی کە گذشته و حال را به هم پیوند میزنند و قروه را به سرزمینی زنده از روایتها و خاطرهها بدل ساختهاند.
این سفر یکروزه، بیش از یک تورخبری ساده؛ گشودن دریچهای جدید به سمت تاریخ، طبیعت و باورهایی است که مردمان این سرزمین نسل به نسل آن را پاس داشته و حال بە نسل ما رسیدە است.
ما قدم در راهی گذاشتیم که مقصدش تنها دیدن چند بنا و محوطه تاریخی نبود بلکه غوطهور شدن در عمق هویت تاریخی و ظرفیتهای بکر گردشگری غرب کشور از تلالو آبهای سراب کوثر تا سکوت سنگین حمام قصلان و در نهایت محوطه رازآلود باباگرگر، جایی که اساطیر کهن در کنار آرامگاه مقدس، تجربهای یگانه از زیارت و طبیعتگردی را رقم میزنند؛ بود.
این روایت، صرفاً گزارش یک روز کاری نیست، صدای قلب تپنده قروه است که در آستانه توسعه زیرساختها و جذب سرمایه، میخواهد بار دیگر با تمام زیباییهایش دیده شود.

سراب کوثر قروه؛ شاهراه حیات و پاتوق تفریح
نقطه آغاز سفر ما، سراب کوثر قروه بود؛ نگینی درخشان میان دشت که تبلور تاریخ حیات این شهر است. آب حیاتبخش این دریاچه، که از دل چشمههای متعددی در بستر آن میجوشد، از گذشتههای دور نه فقط تشنگی اهالی شهر را رفع کرده، بلکه زمینهای کشاورزی منطقه را سیراب کرده و اکنون، فراتر از نیاز روزمره، به یک مرکز بزرگ برای آرامش و گردش تبدیل شده است.
پایم را روی پل آهنی که به جزیره کوچک وسط دریاچه میرسد میگذارم. صدای آرام آب از زیر پل بالا میآید و انعکاس نور خورشید بر سطح دریاچه، منظرهای خیالانگیز ساخته که همچون نگینی درخشان میدرخشد.
آب این دریاچه از دل چشمههای متعددی که در بستر آن میجوشند، تأمین میشود؛ همان آبی که از گذشتههای دور هم تشنگی اهالی شهر را رفع کرده و هم زمینهای کشاورزی را سیراب؛ حالا اما فراتر از نیاز روزمره، به مکانی برای آرامش و گردش تبدیل شده است.
قدمهایم را آرام روی پل برمیدارم؛ هر قدم صدای آبی تازه، نوری تازه و تصویری تازه از این دریاچه برایم میآورد، سراب کوثر جایی است که آدم میتواند در آن هم تاریخ حیات یک شهر را ببیند، هم صدای طبیعت را بشنود و هم در دل آب و نور، آرامشی عمیق پیدا کند.

حمام قصلان؛ موزهای زنده از زندگی و معماری ایرانی
مسیر بعدی به سمت روستای قصلان است، روستایی قدیمی و کوچک با همان سبک معماری کهن کە به دلیل قرارگیری حمام تاریخی قصلان بە یکی از جاذبەهای گردشگری شهرستان قروە بدل شدە است.
قدمهایم که از جاده باریک روستا به سمت بنای سنگی کشیده میشود، گویی سفری در دل تاریخ آغاز کردهام، حمام قصلان قروه در دل سکوت روستای قصلان و در چند متری چشمه سلطان ایستاده؛ یادگاری از روزگاری که آب و آتش در کنار هم، زندگی جمعی مردمان این دیار را شکل میدادند.
با پایین رفتن از پلههای ورودی، اختلاف سطح ۱۲۰ سانتیمتری با زمین بیرون بهخوبی حس میشود؛ تدبیری قدیمی برای آنکه آب درون بنا روان بماند، هشتی کوچک مرا به فضایی گنبدی هدایت میکند؛ سربینه یا رختکن با ستونهای سنگی و مقرنسکاریهای ظریف، اولین تصویری است که به چشم مینشیند؛ نور از روزنههای سقف به درون میتابد و بر نقشهای هندسی و اسلیمی دیوارها میرقصد.
از سربینه که میگذرم، گرمخانه با بخارهای خیالی در ذهنم جان میگیرد؛ گویی هنوز صدای گفتوگوی مردمانی که گرد حوضچهها نشسته بودند، در فضا میپیچد؛ دیوارها آراسته به نقوش گیاهی و حیوانی است کە همه نشان از روح زندگی و زیبایی در معماری ایرانی دارد.
حمام قصلان در اواخر دوره زندیه ساخته شد و بعدها در ۱۲۵۵ هجری قمری به دستور آصف، حاکم سنندج مرمت یافت؛ این بنا تا سالهای نخست انقلاب اسلامی همچنان فعال بود و پس از دورهای متروکی، از ابتدای دهه ۱۳۸۰ بار دیگر تحت مرمت قرار گرفت.
امروز این حمام، نهتنها یک بنای تاریخی بلکه موزهای زنده از هنر و فرهنگ ایرانی است و هر ستون و هر گچبریاش، داستانی از شکوه گذشته دارد و در کنار حمامهای نامآشنای کردستان چون حمام خان سنندج و حمام کردشت جلفا، جایگاه ویژهای در معماری ایران به خود اختصاص داده است.

قدمت ۵۰۰۰ ساله و اهمیت تاریخی حمام و تپه اسفندآباد کردستان
حمام تاریخی «قصلان» در سنندج، نمونهای فاخر از معماری دورههای زندیه و قاجار است که علاوه بر تزیینات هنری و معماری، بازتابدهنده جایگاه ویژه این منطقه در تاریخ است.
این حمام که بخشهای مختلفی مانند هشتی، آبانبار، حمام گرم و حمام سرد دارد با نقوش حیوانی، گیاهی و اسلیمی تزئین شده و از نظر تاریخی با نمونههایی مانند حمام خان و حمام مجموعه وکیل در شیراز قابل مقایسه است.
محدوده تاریخی اسفندآباد که در متون قرن چهارم هجری نیز از آن یاد شده، در دورههای صفویه و قاجار با نام قلعه قصلان شناخته میشد و نقش مرکزیت نظامی و حکومتی در منطقه را داشته است و وجه تسمیه «قشلان» به معنای «لانه شاهین» بازمیگردد و نماد محافظت از کیان پادشاهی دوره ساسانی بوده است.
این منطقه با آثار تمدنی حدود ۵۰۰۰ ساله، از جمله تاسیسات و سفالهای شاخص یکی از مهمترین مراکز فرهنگی و تاریخی کردستان به شمار میرود.

باباگرگر؛ جایی که افسانه، زیارت و طبیعت به هم میرسند
مسیر بعدی اما راهی است به دل افسانههایی رازآلود و شگفتانگیز که در دل این شهرستان نهفتهاند؛ باباگرگر! امامزادهای که در آن، اژدهایی سنگی گویی از دل زمین سر برآورده و چشمههایی با آبهای گوگردی، شفابخش و مرموز، جریان دارند. هر گوشه از این مکان، هر سنگ و هر آب، رازی سر به مهر در خود نهفته دارد و هر گامی که برمیداری، تو را به ژرفای تاریخ، اساطیر و باورهای مردم این دیار نزدیکتر میکند.
بعد از صرف نهار راهی میشویم به سمت شرق قروه؛ جادهای که پیچوتاب میخورد و دشتهای وسیع قروە را پشت سر میگذارد؛ هنوز هجده کیلومتر نرفتهام که تابلو «باباگرگر» پیداست. روستایی که نامش هم مثل خودش داستان دارد؛ برخی میگویند در زبان کردی «گر» به معنی آتش است و باباگرگر یعنی «پدر چشمه آتشین».
عدهای دیگر اما روایت ترکی را باور دارند؛ وقتی پسر امامزاده سید جلالالدین جوشش ناگهانی آب را دید، با شگفتی گفت: «بابا گرگر» یعنی «بابا نگاه کن».
با ورود به روستا، اولین چیزی که پیش چشمم جان میگیرد، چشمه دنگز است؛ آبی همیشه جوشان، به رنگ آبی آجری که گاهی به زرد لیمویی میزند، بوی گوگرد در هوا پیچیده و حبابهای گاز از دل آب بالا میآیند، مردم باور دارند این آب، درمانگر بیماریهای پوستی، گوارشی و حتی دردهای مفصلی است و بعضیها دست و رویشان را در چشمه میشویند و بعضی دیگر ظرفی پر میکنند تا با خود ببرند.
اما چشمم خیلی زود به سنگهای عظیم کنار چشمه میافتد؛ صخرههایی که شکلشان بیشباهت به پیکر یک اژدهای خفته نیست، اهالی باور دارند روزگاری دور، اژدهایی قصد حمله به شهر داشته و خشم امامزاده سید جلالالدین باعث شد به اذن خدا به سنگ بدل شود و وقتی روی این صخرهها میایستم، واقعاً حس میکنم در برابر جانوری از اعماق تاریخ ایستادهام؛ همانقدر پرهیبت و رازآلود.
مسیر باریکتری مرا به سمت آرامگاه امامزاده سید جلالالدین میبرد، بنایی ساده اما پرشکوه، ساختهشده بر روی صخرهای سنگی؛ این آرامگاه، ریشه در دوره صفوی دارد و قرنهاست مأمن زائرانی است که به نیت حاجت و شفا میآیند.
مقبرە را دور میزنم، صدایی در پایین صخره نظرم را جلب میکند، صدایی رازآلود بە مانند تکان دادن مشک! به سمت صدا میروم چند مردی کە در آنجا برای طواف آمدەاند میگویند، درست متوجە شدی این یک روایت محلی است کە معتقدند صدای این چشمە همان صدای تکان دادن مشک است.
در گوشەای دیکر از امام زادە، سوراخی کوچکی وجود دارد کە از آن بادی گرم با بوی گوگرد بیرون میوزد؛ زائران سکهای در سوراخ میاندازند، دستانشان را روی آن میگذارند و بعد رها میکنند و معتقدند که اگر باد سکه را به بیرون پرتاب کند، باور دارند که نیازشان برآورده خواهد شد.
کنار ضریح، صدای آرام مناجات زنان و مردانی که با چشمهای نمناک دعا میخوانند، فضای معنوی را دوچندان میکند. بیرون از بقعه اما طبیعت دیگری جریان دارد؛ صدای جوشش چشمه، نسیم خنک و خورشیدی کە در حال غروب است.
باباگرگر برای من فقط یک مقصد گردشگری نبود؛ اینجا جایی است که افسانههای کهن، اعتقادات مذهبی و زیباییهای طبیعی به هم گره خوردهاند که هم میشود در چشمهاش به شفا امیدوار شد، هم در آرامگاهش حاجت خواست و هم با نگاه به سنگهای اژدها در خیال به گذشتههای دور سفر کرد.
امروز این روستا بهعنوان یکی از مقاصد مهم گردشگری و زیارتی کردستان شناخته میشود و مقبره امامزاده نیز از سال ۱۳۸۲ در فهرست آثار ملی ایران ثبت شده است، اما آنچه باباگرگر را از هر مکان دیگری متمایز میکند، همان حس عجیبی است که زائر و مسافر، همزمان در اینجا تجربه میکنند؛ ترکیب زیارت و طبیعت، قصه و واقعیت.
طرح سنگی اژدها از باورهای کهن مردم این منطقه است و مردم بر این عقیدهاند که شکاف بزرگ نقشبسته بر سر اژدها در حقیقت اثر شمشیر این امامزاده است.
براساس داستانهای محلی، روزی اژدها به امامزادهای که در حال نماز بود حمله میکند و امامزاده نیز با شمشیر خود ضربهای بر پیکر او وارد میسازد و در نتیجه اژدها به سنگ تبدیل میشود.
سنگی که امروز به نماد اژدها در این ناحیه شناخته میشود، در واقع لایههایی از رسوبات آبی است و شکافی که به شکل اثر شمشیر دیده میشود، در حقیقت مسیر یک آبراهه طبیعی است.

انتهای پیام

ارسال نظر