میناب

۴۵ روز پس از شهادت‌آرشا، خانمی درگلزار شهدای میناب به سراغ مادرش می‌رود و خبر از پیداشدن کیف فرزندش می‌دهد.

به گزارش ایران‌پژواک، روزنامه همشهری نوشت: عباس میرانی، پدر شهید ماجرای پیداشدن کیف پسرش را اینطور تعریف می‌کند:

«فردای آن روز با حس‌وحال عجیبی سراغ آن خانم رفتیم. کیف را گرفتم. محکم به سینه چسباندمش و بوییدم؛ بویی خاص و آشنا می‌داد. اما از همان لحظه سؤال‌ها هجوم آوردند: آیا آرشا لقمه‌اش را خورده؟ آبمیوه‌اش را؟ تشنه و گرسنه شهید شده؟

در خلوت، کیف را باز کردم. بویی عجیب و به‌شدت دلنشین صورتم را نوازش کرد. نه لقمه را خورده بود نه بیسکوییت‌اش را. آبمیوه هم ترکش خورده و ریخته بود روی کتاب‌ها. دلم شکست از اینکه پسرم گرسنه و تشنه پرکشیده بود. طبیعی بود این کیف با این خوراکی‌ها بعد از چندماه باید بوی بد می‌داد، اما برعکس بوی خاص و خوشی داشت.

دفترش را درآوردم؛ گوشه‌اش ردِّ خون داشت، اما کم‌رنگ شده بود. دفتر را بو کردم و لرزیدم. ورق که زدم، قطرات خون آرشا روی گوشه‌ دفتر نشسته بود و آن بوی بهشتی از همان قطرات بود.

شب کیف را در اتاق آرشا گذاشتم و آنجا خوابیدم. سحرگاه که برای نماز بیدار شدم، با اینکه کیف بسته بود، بوی خوشش همه اتاق را پر کرده بود. یادم آمد آرشا چقدر آرزوی زیارت امام رضا(ع) را داشت، اما جنگ ۱۲روزه باعث شد به مشهد نرویم. راهی حرم شدیم تا کیف و لباس او را به موزه یا کتابخانه حرم اهدا کنیم. ما به غبارروبی حرم دعوت شدیم. در بارگاه ملکوتی آقا همان بوی خوش را با تمام وجود حس کردم»

روایت پدر کودک شهید مینابی از بوی بهشتی کیف پسرش

دلنوشته زهرا میرانی برای پسرش آرشا

«مامان، تولدم کیه؟» یک‌ماه دیگر تولدت بود، عزیزم. این آخرین باری بود که از من پرسیدی کی به دنیا آمده‌ای. تو پر کشیدی و روز تولدت، ۶فروردین، از راه رسید. چه بهار پرخزانی شد برای ما. کاش فقط کابوس بود که کیک تولدت را روی مزارت بگذاریم و به انتظار خاموش‌کردن شمع آن، پای پیکر پاره‌پاره‌ات آب شویم. خوش به سعادت من که مادر تو بودم. ۷سال مهمان خانه ما بودی و برکت زندگی‌مان. تو پسر باهوش، پرانرژی و مهربانی بودی و این دنیا جای قشنگی برای تو نبود. چقدر بامحبت بودی، چقدر خوش‌ذوق... هیچ‌وقت نمی‌شد غذا بخوری و تشکر نکنی: «مامان، خیلی خوشمزه بود، ممنون.» حالا اما اصلا دست‌ودلم نیست چیزی درست کنم. غذایی از گلویم به خوشی پایین نمی‌رود. تو که نباشی، ذوق و شوقم همه رفته.

دلم خیلی برایت تنگ شده. برای حرف‌زدنت، برای بازی‌کردنت با داداش کوچولویت آروین، حتی برای دعواکردنتان با هم سر اسباب‌بازی‌ها. آروین بدون تو خیلی تنهاست. هنوز رفتنت را درک نکرده. فکر می‌کند تو مدرسه‌ای و قرار است دوباره تو را ببیند. چه دلخوشی شیرینی... و من مانده‌ام که چطور به او بگویم دیگر قرار نیست تو را ببیند. هیچ‌وقت نمی‌شد ما را نبوسی و شب‌به‌خیر نگویی. اما آن شب آخر به من شب‌به‌خیر نگفتی... شاید می‌دانستی که دیگر قرار نیست شب ما به‌خیر شود. بعد تو، ما نابود شدیم. ‌آرشای عزیزم! دلتنگی امانمان را بریده، اما من و بابا فقط به این دلخوشیم که تو در بهشتی و آنجا کنار همکلاسی‌ها و معلم مهربانت جشن گرفته‌ای و خوشحالی. می‌دانم قلب بزرگ تو خانه بزرگ‌تری در بهشت برای خودش پیدا کرده. تولدت در خانه نو مبارک پسرم.

انتهای پیام

ارسال نظر

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
3 + 11 =

پربازدیدها

آخرین اخبار داخلی